تبليغاتX
بی نشان

روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟ ... دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم ، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.

رودر رویی ، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: « تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جانشان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی . خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»

حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت :« چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت :    « با این همه ، وصیتی دارم .» و با دو دست به حسین اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم.

دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید:   « ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی درجنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رودر رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت.»

عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند . با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام . من خود را ملامت نمی كنم ، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید... » و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.

آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران ... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم،جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم ، چیزی به چشم نمی آمد.

 

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.

عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند ، چاره ای ندید جز آنكه « عبدالرحمن بن حصین » را نزد عمرسعد روانه كند كه :« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز ، چه می كشند از این عده اندك ؟ ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك درخون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند . از «ایوب بن مشرح» نقل  كرده اند كه همواره می گفت : «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم ؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست . اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو درافتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف ، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما     خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده امام حسین جمع بودند . خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر      خیمه نشینانش بسوزانم . اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند واز خیمه بیرون ریختند . امام فریاد كشید:« ای شمر این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با              خیمه نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم » می گوید:« من به شمر گفتم : سبحان الله ! آیا می خواهی خویشتن رابه كارهایی واداری كه جز تو كسی درجهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی كه جزآفریدگار كسی را حقی بر آن نیست ودیگر ، كشتن بچه ها و زنان ؟ والله دركشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید:« توكیستی ؟» و من او را جواب نگفتم. دراین اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت :« من گفتاری بدتر از گفتارتو و عملی زشت تر از عمل تو ندیده ام. مگرتو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمرو یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او ، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.

 

تن در دنیاست و جان درآخرت ؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند ، اما پیكر خونینشان، اینجا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است . تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.

امام نگاهی به ظاهر كردو نظری در باطن ، و گفت:« غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت كه عزیر را فرزندخدا گرفتند و غضب خدا بر انصاری آنگاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم ، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت:« والله آنان را در آنچه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریاد رسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.

 

دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند،از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانتداران صادقی هستند . تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن ... و ازآن پس ، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم. خورشیدبه مركزآسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند .امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سفر زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است ... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس ، حجاج بن مسروق همه راه را همپای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سراوست، زیب بیابان طف. اینجا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند ، اما آنجا ، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود.

ابو ثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد.امام در آسمان تأملی كرد و گفت:« ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری ، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزیدك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید:« این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»

 

نماز ، روح معراج نبی اكرم است ،و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر م فروشد!

حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت مند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می افكند كه دوره اش كردندو مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »‌از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت:« من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم ، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.» پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت وسر را به بُدیل بن صُریم رد كرد. حُربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یكدیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لجه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آنكه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و « ایوب بن مِشرَح خَیوانی » با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یكدیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود:« تو به راستی حُری ، همان سان كه مادرت برتو نام نهاد؛ به راستی حُری ، چه دردنیا و چه در آخرت.»

 

آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز ، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 14:58  توسط علیرضا رضوان  | 

"یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید."   شهید آوینی

و من دلم برایت تنگ شده است ای کبوتر گمنام کربلایی ...

و در انتظار وعده ات همواره بی تابم

دلم برایت تنگ شده است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 9:7  توسط علیرضا رضوان  | 

1- همین چند روز پیش بود که همگی متوجه یک میهمانی شدیم. میهمانی ناخوانده که بوی عطر خاصش تمام فضا را پر می کرد و هرچه بدنش را می بوییدی اثری از عطر پیدا نمی کردی. اما نمی دانم چرا این همه فضا عطرآگین بود.

2- وقتی فهمیدیم یک شهید گمنام میهمان صحرای برهوت دانشگاه هرمزگان است خیلی متعجبانه و البته با شوق لحظه های حضور را به انتظار نشستیم.

3- وقتی میهمان را آوردند خیلی ها آمدند به میهمان داری و خیلی ها هم نیامدند. با خود گفتم خوشا به حال کسی که آمده و بدا به حال کسی که نیامده. حتی یک لحظه،‌ حتی از پشت در سلامتی و ادبی...

4- شهدا در قهقهه ی مستانه شان عند ربهم یرزقونند. یادش بخیر امام بزرگوار...
5- میهمانی چشمی بر هم زدن تمام شد و دیگر بویی از عرش الهی به مشام نمی رسید.

6- هرگز از صحنه ی چشمانم حذف نمی شود لحظه ای را که پیکر شهید گمنام بر روی دستان دانشجویان و برخی مسئولین بدرقه می شد و آرام سوار بر آمبولانس دیدگان اشک آلود همه دور شد و ...

و ما ماندم و ما...

ولبخندی آسمانی

7- در مقابل این میهمان دیگر واژه ی مسئولی و دانشجو معنی پیدا نمی کرد. همگی خاضعانه در مقابل زانوان این میهمان به خاک آمده بودند.

گویی همگی از خاک زمین به خاک عرش رجعتی نورانی را تجربه کردند.

8- بعضی آمدند و بعضی ها...

حتی برای لحظه ای،‌

شاید دیگر دعوتی در کار نباشد.

9- گوید بالاترین مقام قرب الهی شهادت است و خدا خون بهای شهید است.

10- و ماه همچنان اندر خم یک کوچه ایم...

11- وقت تمام است. برگه ها بالا...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:54  توسط علیرضا رضوان  | 

برای ۵ دوستی که نظرات اول مطلب قبل رو دادن:

۱-

۲- واقعا ممنون از این همه اظهار نظر در رابطه با مطلبی که گذاشتم ...

۳- آمووووووو  این همه زحمت کشیدم مطلب و عکس پیدا کردم کپی پیست کردم

نامردا ...

۴- فقط آزادیخواه نظر داد بقیتون تو سرو کله هم زدین

اصلا من دیگه انگیزه ندارم واسه نوشتن

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:16  توسط علیرضا رضوان  | 

دلم برایت تنگ شده است ای ...

ای امام رضای دوست داشتنی

ای امام رضای دوست داشتنی ...

آن زمان که بسیار بچه تر بودم از اکنون ، با خود فکر می کردم که تو اگر نیامده بودی ، تو اگر خودت را به مردم ، نشان نداده بودی ، همه لغتنامه ها معطل می ماندند که در مقابل کلمه رئوف چه بگذارند!؟

اما کمی که بزرگتر شدم  و دلم توانست چون کبوتران حرمت در آستان مهر تو پرو بالی بگشاید ، فهمیدم که واژه ها چقدر ناتوان و حقیرندبرای معنا کردن تو.

 

ای بیکرانگی محض ! ای مهربانی منتشر ! ای هویت بخش رافت !

ما چه کنیم و چه میتوانیم بکنیم جز اینکه دست به دعا برداریم واز خدا بخواهیم که آن«ابن الرضا»آخرین بیاید و آن خورشید چهاردهم طلوع کند.

ای امام رضای دوست داشتنی !

فقط فرزند قائم توست که می تواند تو را برای ما معنا کند و تها در سایه ظهور توست که می تواند عقاب اندیشه مان را در آسمان بیکران ادراک تو به پرواز در آوریم.

ای امامی که در مقابل هیچ حاجتی زبان دلت هرگز به گفتن (( نه)) نمی چرخد ، ظهور عاجل فرزندت را از خدا بخواه!

سید مهدی شجاعی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:25  توسط علیرضا رضوان  | 

یک زمانی دوستی داشتم که هر وقت از خواب بیدار می شد پنجره اتاقش رو که طبقه چهارم بود باز می کرد و خیلی دوست داشتنی رو میکرد به آسمون و میگفت :

سلام خدا جون ...

منم دوست دارم همیشه و هر لحظه بگم سلام خدا جون...

شاید گاهی اینطوری بشه دل خدا رو به دست اورد بلکه اون شرمندگی کم شه

نه؟     

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:48  توسط علیرضا رضوان  | 

 

هر لحظه که بر فرزند آدم بگذرد و او در آن لحظه به یاد خدا نباشد، در روز قیامت حسرتش را خواهد خورد

رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:23  توسط علیرضا رضوان  | 

ماه رمضونی بعضی مردم کجا و بعضی دیگر کجا و ما کجا

همه در آغوش یار  همه ...

من تنها همه را به نظاره نشسته ام

و همچنان در برزخ دنیا دست و پا می زنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:7  توسط علیرضا رضوان  | 

اونقدر تو دنيا گير افتادم كه...

الان كه اومدم يه سر بزنم به اين خونه يادم اومد كه سال قبل همچين لحظاتي اين چشمايي كه لايق باز بودن نيست خيره مانده بود به يك جاي تاريك اما پر از نور!!!!!!

به بقيع

ميلاد حضرت عباس تا ميلاد اقامون حضرت حجت اونجا بودم

مكه مدينه

يادش به خير قدر ندونستيم

آدم نشديم

دنيا شده دار و ندارمون

ديگه لحظه اي دوست ندارم بمونم

باز هم اي من بيچارم كرده

اقا جون

دلم خيلي گرفته خيلي

چپيديم تو اين اشغال دوني كه اسمش ميشه دنيا

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:30  توسط علیرضا رضوان  | 

یکی نیست بگه بچه یه نگاه به خودتو دور و بریاتو این دنیا بنداز

آخه کدومش موندگاره که اینقدر محکم دل بستی

یه خورده فکر کن...

دلت به چی خوشه؟

به دنیا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه به دنیا نه بهتر بگم به ذره ای از دنیا دلت خوشه

ای من بدتر از بد

برو بمیر.

 

 

وقتی وارد این ماه پر برکت و رحمت شدیم حسابی دلم لرزید

واقعا این منم که یک سال دیگه عمر کردم تا باز هم ببینم این ماه رو؟

باز هم بوی خاک میده این ماه

بوی دیوار سنگی خانه پاک خدا

وقتی که شکافت و ...

یادش بخیر اون روزهای دست نیافتنی

دور خونه خدا می چرخیدیم

با عشق

با او

لبیک میگفتیم و

می نشستیم به دیوار شکاف خورده اون خانه نگاه میکردیم

یادش بخیر نفهمیدم چه طوری گذشت

یعنی این من بود؟

در تب و تاب نگاه های غریبانه سمت بقیع خاموش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:35  توسط علیرضا رضوان  |