هر لحظه که بر فرزند آدم بگذرد و او در آن لحظه به یاد خدا نباشد، در روز قیامت حسرتش را خواهد خورد
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.
همه در آغوش یار همه ...
من تنها همه را به نظاره نشسته ام
و همچنان در برزخ دنیا دست و پا می زنم
الان كه اومدم يه سر بزنم به اين خونه يادم اومد كه سال قبل همچين لحظاتي اين چشمايي كه لايق باز بودن نيست خيره مانده بود به يك جاي تاريك اما پر از نور!!!!!!
به بقيع
ميلاد حضرت عباس تا ميلاد اقامون حضرت حجت اونجا بودم
مكه مدينه
يادش به خير قدر ندونستيم
آدم نشديم
دنيا شده دار و ندارمون
ديگه لحظه اي دوست ندارم بمونم
باز هم اي من بيچارم كرده
اقا جون
دلم خيلي گرفته خيلي
چپيديم تو اين اشغال دوني كه اسمش ميشه دنيا
آخه کدومش موندگاره که اینقدر محکم دل بستی
یه خورده فکر کن...
دلت به چی خوشه؟
به دنیا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه به دنیا نه بهتر بگم به ذره ای از دنیا دلت خوشه
ای من بدتر از بد
برو بمیر.
وقتی وارد این ماه پر برکت و رحمت شدیم حسابی دلم لرزید
واقعا این منم که یک سال دیگه عمر کردم تا باز هم ببینم این ماه رو؟
باز هم بوی خاک میده این ماه
بوی دیوار سنگی خانه پاک خدا
وقتی که شکافت و ...
یادش بخیر اون روزهای دست نیافتنی
دور خونه خدا می چرخیدیم
با عشق
با او
لبیک میگفتیم و
می نشستیم به دیوار شکاف خورده اون خانه نگاه میکردیم
یادش بخیر نفهمیدم چه طوری گذشت
یعنی این من بود؟
در تب و تاب نگاه های غریبانه سمت بقیع خاموش
نمی دانم ما در کدام صف به انتظار نشستیم...
حق یا باطل
نمیدانم...
همین
کیف حیلتی؟
یا ستارالعیوب
ویا غفارالذنوب...
خوب دور و بر کاندیدا چی میگذره؟
چه کسانی و با چه نیتی؟
خوب دقت کنید...
همین...
می نویسم از این دل
می خوانم درد
می نویسم از عشق
می خوانم وطن
می نویسم از اسلام
می خوانم خون
می نویسم از جان
می خوانم ...
می خوانم شهادت!
از شهدا از کسانی که روزی جان خود را انقدر بی ارزش دیدند تا خون خود را فدای اسلام و ایران کنند تا امروزی نیاید که بعضی ها فقط با این لغات بازی کنند.
اما انگار امد انروز...
مردمانی که انقدر دور افتاده اند که دیگر یادشان نمی اید زیر چتر عنایت کسانی نفس می کشند که از ما هم زنده تر هستند و چشمان کثیف ما انقدر سیاهی دیده است که دیگر لیاقت دیدن نور را نداشته باشد
اری قدر هر چیز را ندانستیم گرفتندش...
و اکنون زمانه ایست که بعضی ادمیان اخر الزمانش هر وقت که لازم باشد از تمام ارزشهای اسلام و مملکت می گذرند تا به گونه ای خنده آور زنده کننده ارزشهایی باشند که خود برای منفعتشان می سازند تا دیگر ارزش را به گونه ای تعریف کنند که از اسلام جز نامی باقی نماند!
انگار دیگر زمانی نزدیک است که می ترسی بگویی من مسلمانم یا بگویی من منتظرم
هرچند خودم هم دیگر مسلمان نیستم...
خودم هم خیلی چیزها را فراموش کرده ام
خودم هم معنای انتظار ار نمی فهمم
خودم هم دیگر یادم نمی اید ارزشی و خدایی
اری من هم فقط حرف میزنم
می گویم اسلام
می نویسم .....
اه میترسم از صحرای محشر
می ترسم از زمانی که این روایت مصداق پیدا می کند که :
ان لحظه که ما بچه شیعه ها همگی در صف محشریم همین من و تو و اون و دیگری ، همه مان منتظر یه اتفاقیم که ناگهان دری از نور باز می شود و مادری قد کمان وارد صحرای محشر میشود. می گویند دختر رسول الله است و نامش فاطمه . همه سرها به زیر میافتد.
خانم ارام ارام در میانمان عبور می کنند و تک به تک انگار کبوتری که از روی زمین دانه جدا میکند، افرادی را با اسمشان صدا می کنند و به ملائک خدا میگویند اینها را با من همراه کنید...
همیشه این قسمت ماجرا دلم را می سوزاند که ایا ما هم...
اما این را میدانم که این لحظه چقدر خجالت می کشم
نوشته بود:
"جایی برای پیرمرد ها نیست...
این است رسم زمانه...."
یادم به حضور ما در محضر مهدی فاطمه (روحی فداه) افتاد
که چقدر این دل پیر شده پیر پیر...
انگار اقا هم دیگه به این دل نگاهی نمیندازن...
یا صاحب الزمان
ترسم تو بیایی ، من آن روز نباشم
کاش کمی از خاک چادر مادر روزیمان می شد تا...
تا دیگر این من ، من نباشد
